نتيجه دوستى با نادان
بسمه تعالی
پهلوانى از بيابانى مى گذشت .
خرسى را ديد كه در تله اى گرفتارشده بود.
پهلوان خرس را نجات داد.
خـرس نـيز با او دوست شد وپس ازآن , همه جا همراه او بود.
روزى حكيمى به پهلوان گفت : خرس يك حيوان نااهل است .
دوستى با نااهلان نيز روا نيست .
به دوستى خرس دل مبند.
پـهلوان سخن حكيم را گوش نكرد.
تا آن كه روزى خرس و پهلوان در گوشه اى خوابيده بودند.
از قـضـا مـگسى به سراغ خرس آمد.
خرس هر چه با دستش آن مگس را رد مى كرد, باز مگس مى آمد واوراآزار مـى داد.
سـرانجام خرس برخاست و رفت از كنار كوه ,سنگى بزرگ برداشت و آورد.
چون ديـد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است , آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تـااورابـكـشـد, در نـتـيجه سر پهلوان , زير آن سنگ بزرگ كوفته شد و او جان داد.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 12:42 توسط علیرضا ملاعباسی دماوندی
|