بسمه تعالی

زمان جنگ از ستاد مشترك كسي آمد كه مربوط به تيم مهندسي بود و يك مکان ضد بمب و مستحكم براي امام درست كرد. اما حضرت امام فرمودند: من  اينجا نمي روم. و هر چه من گفتم: حداقل شما بياييد و اتاق مذكور را ببينيد، ابشان فرمودند من از همين بيرون آنجا را ديده ام و به آنجا نخواهم آمد و تا وقتي كه تهران زير موشكباران دشمن قرار گرفت در اتاق معمولي خودشان بودند و خيلي معمولي برخورد مي كردند. وقتي هم كه من خيلي اصرار كردم ايشان قسم خوردند كه من اين كار را نخواهم كرد، و بين من و بقيه افراد هيچ تفاوتي نيست. ايشان مي گفت: بمبي به خانه من بخورد و پاسدارهاي اطراف منزل كشته شوند و من در اتاق ضد بمب زنده بمانم ديگر من به درد رهبري نمي خورم. من زماني مي توانم مردم را رهبري كنم كه زندگي من مثل آنها باشد، و همه در كنار همديگر باشيم. از نظر خانوادگي هم من به شما بگويم كه سالها پيش وقتي ما مورين (ساواك به خانه ما ريختند كه امام را بگيرند، مادر من در حياط ايستاده بود و من از خانه بيرون دويدم، و ايشان به من گفت: پدرت را بردند اگر مي خواهي او را ببيني زودتر برو. كلاً مادر و خواهرانم اهل اين حرفها نيستند؛ و ترسو نيستند و فقط نگرانيشان در مورد حال امام بود. يك نكته اي به خاطرم آمد كه برايتان نقل كنم. يك روز كه تهران شديدا زير بمباران و موشكباران بود مادرم وارد اتاق شدند و ديدند كه يك پتويي كج افتاده است؛ با نهايت خونسردي مرا صدا زدند كه بيا و سر پتو را بگير تا آن را درست كنيم! و امام از اين حرف خنده اش گرفت.

از بیانالت مرحوم سید احمد خمینی(ره)